!بر مشکلات بخند تا همیشه از خنده روده بر شوی
این بیماری بنده از صبح چارشنبه ی هفته ی پیش شروع شد و بنده بر خلاف سایر وقت ها که تا یه چیزی میشود...دوتا قرص سرماخوردگی میندازم بالا...ایندفه بیخیال بودم.... . . . . .
و چون هنوز جدی نشده بود...از گیر دادن های مادر مهربان در امان...... . . . . .
ولی همان شب چارشنبه...ساعت ١:٣٠ بعد از نصفه شب....در جای خود احساس سرمای شدیدی کردم و هرچه کردم..نتوانستم خود را گرم کنم . . . . .
ولی همچنان میلرزیدم . . . . که یهو مادرجان بیدار میشود و من ِ شبگرد را درمیابد که دارم از سرما به خود میلرزم . . . . .
میگویم سرد است . . . .
جایی از کفِ زمین سالن خانه....لوله های آب گرم عبور میکند و مادر پیشنهاد میدهد که در این قسمت بخوابم...چون هنوز وقت شومینه نیست و شوفاژها هم برای گرم کردن خانه...دائما در حال قِر دادن هستن و اگر عشقشان کشید...یه حرارتی هم به ما اعطا میکنند.. . . . . .
سرم را روی بالشتی که مادر میدهد قرار میدهم و مادر با دو پتو سعی دارد تا از سرمای وارده بر من بکاهد . . .
آه ه ه ه ه ...تب ولرز داری.... . . . .
و سریع یه قرص استامینوفن برای بهبود تب و لرز و نرم شدن استخوان های بدنم همراه با یک لیوان اب به من میخوراند... . . . در حال اشک ریختن های مداوم و نفس نفس زدن(طوری که حتی آب لیوان را به سختی مینوشم)...قرص را قورت میدهم . . . .
ولی چشمهایم دیگر سنگین نیستند و فقط روی هم قرارشان میدهم . . . .
تا اینکه ساعت ۴:٣٠ صبح به خواب میروم و از نماز صبح . . . ساعت ٩:٣٠ صبح با صدای مادر برای خوردن چای برای نرمی بدنم..بیدار میشوم و بزور ِ مادر، لقمه ی اماده شده توسط او را وارد دهانم میکنم . . .
بدشانسی من این است که همرا با سرماخوردگی...نفس تنگی هم به آن اضافه میشود . . این هم دلیل دارد: . . . من علاقه ی شدیدی به عطر و ادکلن و اسپری دارم...از حدود وقتی که ١۵ ساله بودم...
. . . با اسپری خودم را به عبارتی میشستم و همیشه با نصیحت مادر روبه رو میشدم که : . . . تا اینکه در مواقع سرماخوردگی ...علائم آن را آشکارا در خود میبینم و بیشتر سرفه هایم هم بخاطر این است تا راه تنفسی خودم را باز کنم و بخاطر همینم همیشه در عذاب به سر میبرم.... . . . اوایل هرگاه سرما میخوردم...تا اتمام آن...خوشبویی جات را برای خود غدغن میکردم و نفس تنگی را کمتر در خود میدیدم...ولی الان دیگر آن کار را هم نمیکنم و به همین دلیل...هرچند لحظه..یکبار..یک استارت برای خارج شدن نفس از خود بروز میدهم... . . . .
خلاصه...الان کمی حالم بهتر است...ولی دارم با نفس تنگی حاصله...طبق معمول..دست و پنجه نرم میکنم تا آن را هم از خود دفع کنم تا سرماخوردگی بعدی که ایشالله بر هیچ کسی وارد نشود و پدر او را در نیاورد! . . . . . . پ.ن١:مادر و زیزی و دایی احسان...پنجشنبه ظهر عازم شهری دگر هستند و من برای اولین بار اینگونه تنها میمانم و البته نه آنقدر هم تنها....به نسیم گفتم که بیاید پیش من تا کمی با هم خوش بگذرانیم دونفره... . . .
پ.ن٢:سایتی میخواهم تا کد آهنگ را خودم بسازم و در وبلاگ قرار دهم...اگه نشانی اش را میدانید.....تو رو خدا خسیس بازی در نیاورید.. . . .
پ.ن٣:منو ویرون کنی آباد میشم تو زندونم کنی آزاد میشم (از این یه تیکه خوشم اومد...وگرنه از این وصله ها به من نمیچسبه!)
فعلا... ![]()

...هرچه پتو را بیشتر روی خودم میکشیدم...سردتر میشدم...طوری که این سرما خواب عمیقم را از چشمانم ربود و مجبور شدم از تخت به پایین بیایم و به سالن بروم و در آن را که اندکی باز بود...ببندم...![]()
و هی در سالن و در تاریکی بالای سر مادرم آرام راه میرفتم
تا ببینم سرما از کجاست...
و خودم هم هنوز علت ان را نیافته بودم...
و او را با این جمله ی خود وادار به برخاستن از بستر گرم و نرم خوابش میکنم....![]()
...تا پتوها بر روی بدن سست و کم جان من و سر من روی بالشت قرار میگیرد...شیر آب چشمهایم باز میشود
و بالشت زیر سرم از اشکهای بی وفقه و پشت سر هم بدجور خیس میشود.
..دست و پای خود را در زیر پتو برای گرم کردن خود..به هم میمالم و به خود میلرزم و در آن لحظه نتیجه ی نهایی حاصل میشود از سمت مادر:
...و دراز به دراز در بستر خود میفتم...
...و تا ساعت ۴:٣٠ صبح هر کاری میکنم...خوابم نمیبرد
...هرچند دلم در این دنیا نبود..ولی میدانستم که خواب نیستم و همیشه انزجار خاصی از این حالت در وجودم وجود دارد...
غافل میمانم...
و کمی چای مینوشم
...و دیگر به حرف او مبنی بر اینکه باید بیشتر بخوری تا معده ت با قرص آسیب نبینه...گوش نمیدهم و دوتا قرص سرماخوردگی را با اندکی آب فرو میدهم...
و اگر سرماخوردگی خوب شود...نفس تنگی تا مدت زیادتری همنشین من میشود....
زهرا اینقدر اینا رو استفاده نکن ...واسه ریه و اینجور جاها خطر داره...و من خودم را توجیه میکردم...
و احتمالا تا شنبه برنمیگردند...![]()
![]()


| |









