اکولی پکولی نویسی

!بر مشکلات بخند تا همیشه از خنده روده بر شوی

این بیماری بنده از صبح چارشنبه ی هفته ی پیش شروع شد و بنده بر خلاف سایر وقت ها که تا یه چیزی میشود...دوتا قرص سرماخوردگی میندازم بالا...ایندفه بیخیال بودم....

.

.

.

.

.

و چون هنوز جدی نشده بود...از گیر دادن های مادر مهربان در امان......

.

.

.

.

.

ولی همان شب چارشنبه...ساعت ١:٣٠ بعد از نصفه شب....در جای خود احساس سرمای شدیدی کردم و هرچه کردم..نتوانستم خود را گرم کنم ...هرچه پتو را بیشتر روی خودم میکشیدم...سردتر میشدم...طوری که این سرما خواب عمیقم را از چشمانم ربود و مجبور شدم از تخت به پایین بیایم و به سالن بروم و در آن را که اندکی باز بود...ببندم...

.

.

.

.

.

ولی همچنان میلرزیدم و هی در سالن و در تاریکی بالای سر مادرم آرام راه میرفتم تا ببینم سرما از کجاست...

.

.

.

.

که یهو مادرجان بیدار میشود و من ِ شبگرد را درمیابد که دارم از سرما به خود میلرزم و خودم هم هنوز علت ان را نیافته بودم...Whoop De Doo

.

.

.

.

.

میگویم سرد است و او را با این جمله ی خود وادار به برخاستن از بستر گرم و نرم خوابش میکنم....

.

.

.

.

جایی از کفِ زمین سالن خانه....لوله های آب گرم عبور میکند و مادر پیشنهاد میدهد که در این قسمت بخوابم...چون هنوز وقت شومینه نیست و شوفاژها هم برای گرم کردن خانه...دائما در حال قِر دادن هستن و اگر عشقشان کشید...یه حرارتی هم به ما اعطا میکنند..

.

.

.

.

.

سرم را روی بالشتی که مادر میدهد قرار میدهم و مادر با دو پتو سعی دارد تا از سرمای وارده بر من بکاهدconnie_rockingbaby.gif...تا پتوها بر روی بدن سست و  کم جان من و سر من روی بالشت قرار میگیرد...شیر آب چشمهایم باز میشودconnie_wimperingbaby.gif و بالشت زیر سرم از اشکهای بی وفقه و پشت سر هم بدجور خیس میشود...دست و پای خود را در زیر پتو برای گرم کردن خود..به هم میمالم و به خود میلرزم و در آن لحظه نتیجه ی نهایی حاصل میشود از سمت مادر:بازنده

.

.

.

آه ه ه ه ه ...تب ولرز داری....

.

.

.

.

و سریع یه قرص استامینوفن برای بهبود تب و لرز و نرم شدن استخوان های بدنم  همراه با یک لیوان اب به من میخوراند...

.

.

.

در حال اشک ریختن های مداوم و نفس نفس زدن(طوری که حتی آب لیوان را به سختی مینوشم)...قرص را قورت میدهمChampagne...و دراز به دراز در بستر خود میفتم...

.

.

.

.

ولی چشمهایم دیگر سنگین نیستند و فقط روی هم قرارشان میدهم...و تا ساعت ۴:٣٠ صبح هر کاری میکنم...خوابم نمیبرد...هرچند دلم در این دنیا نبود..ولی میدانستم که خواب نیستم و همیشه انزجار خاصی از این حالت در وجودم وجود دارد...

.

.

.

.

تا اینکه ساعت ۴:٣٠ صبح به خواب میروم و از نماز صبح غافل میمانم...

.

.

.

ساعت ٩:٣٠ صبح با صدای مادر برای خوردن چای برای نرمی بدنم..بیدار میشوم و بزور ِ مادر، لقمه ی اماده شده توسط او را وارد دهانم میکنمconnie_feedbaby.gif و کمی چای مینوشم...و دیگر به حرف او مبنی بر اینکه باید بیشتر بخوری تا معده ت با قرص آسیب نبینه...گوش نمیدهم و دوتا قرص سرماخوردگی را با اندکی آب فرو میدهم...made by Laie

.

.

.

بدشانسی من این است که همرا با سرماخوردگی...نفس تنگی هم به آن اضافه میشود و اگر سرماخوردگی خوب شود...نفس تنگی تا مدت زیادتری همنشین من میشود....

.

.

این هم دلیل دارد:

.

.

.

من علاقه ی شدیدی به عطر و ادکلن و اسپری دارم...از حدود وقتی که ١۵ ساله بودم...

.

.

.

با اسپری خودم را به عبارتی میشستم و همیشه با نصیحت مادر روبه رو میشدم که :زهرا اینقدر اینا رو استفاده نکن ...واسه ریه و اینجور جاها خطر داره...و من خودم را توجیه میکردم...girl_blum2.gif

.

.

.

تا اینکه در مواقع سرماخوردگی ...علائم آن را آشکارا در خود میبینم و بیشتر سرفه هایم هم بخاطر این است تا راه تنفسی خودم را باز کنم و بخاطر همینم همیشه در عذاب به سر میبرم....

.

.

.

اوایل هرگاه سرما میخوردم...تا اتمام آن...خوشبویی جات را برای خود غدغن میکردم و نفس تنگی را کمتر در خود میدیدم...ولی الان دیگر آن کار را هم نمیکنم و به همین دلیل...هرچند لحظه..یکبار..یک استارت برای خارج شدن نفس از خود بروز میدهم...

.

.

.

.

خلاصه...الان کمی حالم بهتر است...ولی دارم با نفس تنگی حاصله...طبق معمول..دست و پنجه نرم میکنم تا آن را هم از خود دفع کنم تا سرماخوردگی بعدی که ایشالله بر هیچ کسی وارد نشود و پدر او را در نیاورد!

.

.

.

.

.

.

پ.ن١:مادر و زیزی و دایی احسان...پنجشنبه ظهر عازم شهری دگر هستند و احتمالا تا شنبه برنمیگردند...

 و من برای اولین بار اینگونه تنها میمانم و البته نه آنقدر هم تنها....به نسیم  گفتم که بیاید پیش من تا کمی با هم خوش بگذرانیم دونفره...Gemini

.

.

.

پ.ن٢:سایتی میخواهم تا کد آهنگ را خودم بسازم و در وبلاگ قرار دهم...اگه نشانی اش را میدانید.....تو رو خدا خسیس بازی در نیاورید..Yatta

.

.

.

پ.ن٣:منو ویرون کنی      آباد میشم

         تو زندونم کنی       آزاد میشم

(از این یه تیکه خوشم اومد...وگرنه از این وصله ها به من نمیچسبه!)بازنده

فعلا...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهــــــرا اکول پکول ها () اکول پکول




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس