اکولی پکولی نویسی

!بر مشکلات بخند تا همیشه از خنده روده بر شوی

وسطای ماه رمضون همین امسال بود و هوا گرم...موقع نماز صبح ..ساعت گوشیم طبق معمول زنگ زد و من بیدار شدم....

 

شبش قبل از اینکه بخوابم...چراغ پنکه ی تو اتاق رو روشن رده بودم تا تو تاریکی که راه میرم..نیفتم روش...

 

زنگ ساعت گوشی رو خاموش کردم و طبق معمول همیشه...با همون یه بار هشدار بیدار شدمvarulv.gif : 33 par 28 pixels.....با یه حالت نیم نشسته نیم دراز کشیده ..هیچ تکونی نمیخوردم....هی پلک هام رو میزنم به هم...

 

خدایا....چرا همه جا سفیده...چرا من هیجچا رو نمیبینم.puzzledsmile.gif : 18 par 21 pixels....هی چشامو میبندم وهی باز میکنم...ولی اصلا هیچ چیزی جز سفیدی نمیبینم...یه لحظه گفتم نکنه یه وقت تو خواب کوری گرفته باشم....

تو همون حالت نیم نشسته ...هی دقت  کردم به روبه روم...دیدم چراغ پنکه رو هم نمیبینم..ولی صداش میاد.....دیگه هول ورم داشته بود....ولی گفتم شاید فشارم افتاده(هرچند که هیچ بیحالی ای حس نمیکردم..)...گفتم حالا راه برم...شاید چشام تار شده باشه از بس خوابیدم...zombismiley.gif : 46 par 25 pixels.

 

اومدم  پام رو از تخت بزارم پایین که یهو:

 

 

دوپسسسسسسسسسسسسسسسسس!

 rolleye.gif : 19 par 18 pixels.

بله...این صدای سر بنده  بود که با دیوار کنار تختم برخورد کرد...gaah.gif : 37 par 41 pixels.

 

در رو به روی چشمان نازنین بنده....دیوار قرار داشت....و من تمام این سفیدیها رو روی دیوار دیده بودم....waiting.gif : 26 par 22 pixels.

فعلا...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط زهــــــرا اکول پکول ها () اکول پکول

1-عید قربون امسالمون...مثل عید قربون های هر سال دیگه بهمون خوش گذشت...شاید به شدت خوشگذرونی های سالهای قبل نبود...ولی خالی از لطف هم نبود...من که در هر صورت سعی میکنم بهم خوش بگذره...بابام شب عید رسید ساری و ایندفه یه مرخصی چهل روزه گرفت تا علاوه بر موندن در کنار ما...بیشتر در کنار مادربزرگم باشه...


 

 

 


 

2-یه خاطره ی کوچولو:

 

 

یکشنبه ها..3 تا 5...کلاس دامپروری داریم و استادی داریم بینهایت کسل کننده که باید به زور از دستش فرار کنیم.....این هفته یکشنبه...رفته بودیم آزمایشگاه تا آناتومی یه گاو زشت رو نشونمون بده....همه دور تا دور رو صندلیای گرد فلزی نشسته بودیم ....من بر طبق عادتِ تمام یکشنبه های این ترم که ساعت 3 تا 5...بجای اینکه درس مزخرف استاد رو گوش بدم...head phone تو گوشمه و  اهنگ گوش میدم... داشتم همین کار رو انجام میدادم...(همه ی بچه ها کسل میشن این ساعت...بعضیا مثل من استفاده ی مفید میکنن...بعضیا هم میشینن  پای حرف استاد..)

 

یهو استاد رفت یه قسمتی از بدن گاو رو نشون بده...ناخودآگاه در حین گوش دادن آهنگ...زوم کردم رو دستش که دیدم ای بابا...دستش اصلا مو نداره...خب دیگه...صدای اهنگ بلند بود... همونجوری رو کردم سمت سَم و گفتم:دستش اصلا مو نداره...که یهو دیدم....مهرسا هم برگشته داره منو نگاه میکنه...خودم فکر کردم آروم گفتم..ولی حواسم نبود..وقتی صدا بلند باشه..خودم هم به نسبت...بلندتر حرف میزنم...دقیقا احساس کردم که سر تمام بچه ها چرخید طرف من...ولی از اونجایی که تو زدن به کوچه علی چپ(از استاد سینا تازه کلمه شو یاد گرفتم) استادم...به روی مبارک خودم نیاوردم و از بیشوری خودم کلی خندیدم....

 

(ولی خداییش...گوش دادن به آهنگ...اونم سر کلاس استادی که آخر ترم جزوه میده و این توضیحاش هیچ سودی لا اقل برای من نداره...خیلی حال میده..)

 

 

 

3-این ترم ....با سَم...تو گروه والیبال اسم نوشتیم برای مسابقات و یکشنبه بعد از کلاس دام...موندیم تا یه خورده تمرین کنیم..من و سَم و سه تا از بچه های دیگه...رفتیم سالن تربیت بدنی...یه جایی دور از محوطه ی اصلی  دانشگاه....ولی تو خود دانشگاه...

این عکسی که میزارم...حول و حوش ساعت 6:30 شبه...من و سَم هستیم.. تنهای تنها تو محوطه دانشگاه که مَقَز هم پر نمیزنه....آخرش هم داداش سَم اومد دنبالمون و منو تا خونه رسوندن...

 

 

 

 

تو اون عکس دومیه.....خودم هم هستم تا عکس یه خورده حالت رویایی پیدا کنه و همگی از دیدنش لذت ببرید...


 

 

 


 

 

 

 

4-امروز صبح شهدای گمنام رو  دفن کردن....(بر اساس اطلاعات غلط یک سری از دوستان)فکر کردیم که دفنشون کردن سه شنبه ی هفته ی پیش..تو این یه هفته م دوتا قبر خالی مخ ما رو کار گرفته بود....ولی دیروز متوجه شدیم که قراره امروز دفن کنن...بخاطر همین راهی دانشگاه شدیم...تا هم برای امتحان فردا درس بخونیم...هم تو تشییع جنازه شرکت کنیم...

 

این هم تصاویری از مراسم امروز:

 

 

 

 


 

 

 


 

 

 

5-فردا امتحان خاک دارم و احساس میکنم هیچی بلد نیستم با اینکه اینهمه خوندم...

 

این هم عکس استاد خاکمون که کلا من و سَم و فهیمه و گلی،خیلی دوستش داریم..(یواشکی تو تشییع جنازه شهدا گیرش آوردم و ازش عکس انداختم..).من کلا تو کار یواشکیم....این دفه ای که ابی جان عزیز اومده بود خونمون..رفتم یه گوشه ای تا یه چندتا ازش عکس بندازم و به رفیق رفقا نشون بدم...بعد پا شدم رفتم کنار مامان تا واضحتر ازش عکس بندازم...یهو دیدم..زیزی داره منو نگاه میکنه و میخنده...ابی هم داشته میخندیده..به زیزی میگم فهمید؟میگه آره..بیچاره بچم که میگفت:خب چه اشکالی داره...چرا یواشکی عکس میندازه...بعدش هم فافا بعد از شام رفت ازش واسم عکس انداخت و من کلی ذوق کردم!)...


اگه این عکس خیلییییییییییییییییییییی با کیفیته...به بزرگی خودتون ببخشید..

 

                                            

 

 

 

 

6-یکشنبه ی هفته ی بعد جشن عقد کوچولویی قراره برای دایی جون گلم برگزار بشه تو خونه خاله...خوراکه واسه اینجور مراسم...هم بزرگه..هم راحت...

 

البته عید غدیر هم هست همون روز و البته عید ما سید ها...البته اگه لیاقت اینو داشته باشم که خودم و سید بدونم...

 

 

عید غدیر پیشاپیش مبارک

 

 

 

 

پ .ن:خدمت استاد هنر!

.ایندفه دیگه عکس ناموس مردم رو نذاشتم.....عکس ناموس بابام و گذاشتم...

 

بدون شرح:

 

 

 

فعلا...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط زهــــــرا اکول پکول ها () اکول پکول




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس