اکولی پکولی نویسی

!بر مشکلات بخند تا همیشه از خنده روده بر شوی

به به...

به سلامتی دانشگاهه هم تمومید و........

یعنی این ترم ...

و ما ماندیم در آشیانه...و درس میخوانیم به چه دردی...

امروز سَم اومد خونمون ...با هم یه خورده ریاضی ٢ خوندیم....یول

کلی هم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم...درباره ی دانشگاه .. بچه ها... قهوه ای...تسو..و خیلی چیزای دیگه...

البته خداییش درس هم خوندیم...

مامانم که رفته بود خونه مامان بزرگه..زیزی هم زحمت آشپزی رو کشید و  کلی غذاهای خوشمزه درست کرد با کیک و شربت و.. (دیگه وقتشه!نیشخند)

 

 

تا بعد از امتحانات نمیخوام آپ کنم...

 

اومدم یه آپ کوچولو بکنم از این چند روزی که نبودم:

که بگم دیگه دانشگاه نمیریم تاااااااااااااااااااااااااا یه هفته دیگه...

که بگم:

 

١-دوشنبه..

آخرین دوشنبه این ترم(روزی که مطمئن بودیم دیگه قهوه ای اینا کلاس ندارن)...

با بچه ها بودیم تو سلف...وقتی از سلف اومدیم بیرون...سم و مهری تصمیمی میگیرن برن سمت ساختمون ٣٠٠ و از اونجایی که من اصلا علاقه ای به دور زدن تو محیط دانشگاه ندارم_مگه اینکه دلیل قانع کننده ای در بین باشه_همراهشون نرفتم و مستقیم رفتم سمت کلاسی که قرار بود ساعت ١:٣٠ تو اون کلاسمون برقرار بشه...

دیدم تو طبقه ی دوم پره از بچه ها و صندلی های ردیف شده واسه امتحان...

بدون توجه سرم رو انداختم پایین و از بین اونهمه صندلی و آدم های منتظر مستقیم رفتم سر کلاس تا یه خورده انسان در اسلام بخونم...کلاس خالی از هر صندلی و آدمی...همه ی صندلیا رفته بود واسه امتحان...

یه خورده نشستم جای استاد و کاکائو در آوردم و نشستم انسان در اسلام بخونم...

یهو یه ضربه ای به در خورد...اگه گفتین کی بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!خوشمزهخوشمزه

 

یه سه چهارتا از پسرای نخاله ی کلاسمون که حالم از دیدن همشون بد میشه...عصبانی

اومدن نشستن رو 4 تا صندلی باقیمونده تو کلاس و آهنگ شاد مال عصر حجر شده بود سرگرمیشون...

منم سرم پایین و در حال خوردن کاکائو..در همون حال به سم اس ام اس دادم که من تو کلاس تنهام و پسرای(....) اومدن تو کلاس...زودتر بیا...

2 دقیقه ی دیگه در باز شد و سم و مهری اومدن...منم خوشحال از دیدنشون...که یهو واسم خبر آوردن...

سم:قهوه ای رو دیدی؟

من:نه!

(فکر کردم تو راهشون دیدنش و دیگه غصه ی ندیدنش فایده نداره...بنابر این با بی میلی گفتم نه)..

سم:تو سالنه...داره امتحان میده...

تعجبدر این لحظه شکلات بود که پرید تو گلوم و اگه اونا من و از حال خودم بیرون نمیاوردن...دیگه زهرا نداشتین گریه

دیگه تو خودم نبودم...با یه پیشنهاد بچه ها که گفتن ((بیا از کلاس بریم بیرون...اینجا هوا خفه هه...))...فِشَنگی از جا پریدموقت تمام.. کیفمو ورداشتم و اولین نفر بودم که از کلاس خارج شدم...

یه نگاهی به جای نشستنش کردم و اون بود که داشت منو نگاه میکردقلب...

رفتیم طبقه ی پایین...سم هی غصه میخورد که تسو رو ندید..ولی از اونجایی که کلاس آزمایشگاهشون با هم بود...احتمال 100درصدی میرفت که اونم رو یکی از صندلی های بالا نشسته باشه...

بعد از حدود 10 دقیقه قهوه ای اومد پایین...با خوشحالی ...کنار یکی از بچه ها که نمیدونم کی بود و باهاشون امتحان داشت....رو پله واستاد..منم نشسته بودم یه جایی و گاهی اوقات چش چرونی میکردمش..

دیدم که یه جوابی رو از جزوه ی دوستش دید و با  خوشحالی با دست زد به شونه ی اون بدبخت...آخه قیافه هاشون داد میزد که من درست نوشتم و تو غلط...از من هم غافل نبود البته..و هر صدم ثانیه سرش به این سمت میچرخید.... بعد از اینکه خیالش از بابت امتحان راحت شد...رفت بیرون سالن...(روی واستادن تو سالن رو نداشت)

 در یه لحظه احساس کردم که خیلی بچه ست...و بهش یه احساس خواهرانه پیدا کرده بودم...

بچهَ م اینقده با حیاست که نگو..زبان 

 

و حالا منتظر تسو جان موندیم برای سم جان...

و اومد...و رفت...سم هم خیالش راحت که ای ول...

ولی نتونست ببیندش..آخه ضایع بود اگه میخواست روشو برگردونه...

و کم کم کوچولو و تپل هم اومدن و چار نفری رفتن...(این کوچولویی که میگم قدش حدود 170cm هست..ولی از اونا کوچولوتره..)

و ما رفتیم تو کلاس تاااااااااااااااااااااااااااااااااا استاد بیاد...

 

 

 

 

2-چهارشنبه..

آخرین چهارشنبه ی دانشگاه زیزی همراهم اومد دانشگاه...البته  خواهر سَم هم که هم سن زیزیه...همراهش اومد..

دوباره ماشین رو گرفتیم رفتیم دم ایستگاه سرویس...سم و خواهرش و فافا رو سوار کردیم ....

اون لحظه ای که رفتیم دنبالشون...تسو  و کوچولو و یکی از همکلاسی های پسر ما واستاده بودن منتظر سرویس...

ولی ما سوار شدیم و اومدیم سمت دانشگاه...فکر کردیم منتظر قهوه ای هستن...به خیال اینکه قهوه ای هنوز نیومده دانشگاه...رفتیم سمت ساختمون ۵٠٠...

یه لحظه حسم گل کرد که نکنه قهوه ای زودتر اومده باشه و تو ۵٠٠...همون جای همیشگیشون..واستاده باشه..

 

بنابر این به زیز گفتم تو و خواهر سم از جلو برین که اگه قهوه ای بود...خودت بهش نشون بده...

 

و بله...قهوه ای که تریپ طوسی زده بود((بلوز مردونه ی طوسی.یه ژیله ی بافتنی طوسی(هوا یه خورده سرد بود)..یه شلوار مردونه ی طوسی..))..در مکان همیشگی خودش واستاده بود و منتظر ما..(چه اعتماد به نفسی دارم من!)..

زیزی و ساسا رو از جلو فرستادیم و خودم وسم از پشتشون رفتیم...من آخرین نفری بودم که وارد شدم...ولی حتی نگاهشم نکردم...نه از روی سیاست...از روی حیاخجالت..آخه زل زده بود داشت نگاهمون میکرد...

دو سه نفری پیشش بودن که نمیشناسیمشون..ولی از دوستاش بودن...

من و سمَ رفتیم کیفامونو گذاشتیم و برگشتیم بیرون پیش خواهرا...قهوه ای مورد پسند همه بود..حتی خواهر سم...میتونین تصور کنین چرا!!!!

آخه:((یک پسر مودب ...سنگین...متین...با حیا...خیلی ساده و در عین حال شیک پوش...با نمک و....))

 

من داداش ندارم...ولی خیلی دوست دارم یه داداش عین اون داشته باشم..به سم گاهی اوقات میگم..اگه داداشم بشه..حتما میایم خواستگاریت....آخه سَم جیگر منه...خیلی دوسش دارم..خانومیه واسه خودش.ماچ

حالا وله له...قهوه ای اینا رفتن تو کلاس ....و ما هم رفتیم تو کلاس با اومدن استاد...یه آنتراک بین کلاس و من و سم زودی رفتیم بیرون..ولی اونا تو کلاسشون بودن..

من و سم و گلی رفتیم پیش زیزی(خواهر من)..ساسا(خواهر سم)...گلریز(خواهر گلی)...کلی حرفیدیم و نقشه کشیدیم تا آنتراکت تموم شد...

کلاس که تموم شده عین فِشَنگ از جامون پریدیم و با اجازه ی استاد دَر رفتیم...من زودتر رفتم بیرون...قرار بود زیزی اینا یه طرف دیگه وایسن تا قهوه ای اینا بیان جای خودشون..

وقتی اومدم بیرون به هوای دنبال خواهرا گشتن..سمت قهوه ای اینا رو نگاه کردم و اکیپشون رو دیدیم...البته بیشتر تر بودن..همینکه داشتم میرفتم بیرون..زیزی اینا رو در مقر طبق قرار قبلی یافتم و نیشم تا بنا گوش باز شد...

رفتم پیششون واستادم...و با هم رفتیم بیرون...

 

کلاس بعدیشون شروع شد ...ولی ما کلاس نداشتیم....

با اکیپ 7 نفره ی خودمون و خواهران گرامی واستادیم تا تعطیل شَن...

وقتی تعطیل شدن...خیلی طبیعی رفتیم سمت سرویس...

زیزی و گلریز و گلی با ماشین رفتن...

من بخاطر فَف موندم...آخه گفته بود بمون...سم هم با خواهرش موندن ....

موقع سوار شدن سرویس...ما رفتیم سمت سرویس...قهوه ای اینا که دورتر از ما بودن...رفتن سمت یکی دیگه از سرویس ها..ولی تسو اومد تا بیاد تو این سرویس...

یهو دیدم یه کاپشن قهوه ای دقیقا کمتر از 2سانت با من فاصله داره...زودی خودم و کشیدم اینور...تسو بود..رفت پشت سَم و فَفَ میگه احساس میکنم یه چیزی به سَم گفت(سَم هم احساس کرد..ولی نشنید که چی گفت)..و در همین لحظه بود که همگی دپرس شدیم..

 

آخه من و سَم دعا دعا میکردیم که در همین حد کافیه...چون نمیخواستیم بیان چیزی بگن و از اونجایی که جواب خودمون رو میدونستیم..(نه)...اگه میومدن، دیگه اون حس و حال قشنگ قائم موشک بازی از بین میرفت....در همین حد کافی بود..خوش میگذشت..

از سرویس که پیاده شدیم...تسو عین میگ میگ ناپدید شد...و همزمان با پیاده شدن ما قهو ه ای از اون سرویس پیاده شد...

در یه لحظه فقط 2سانت باهاش فاصله داشتم...زودی خودم کشیدم کنار...اون واستاده بود با دوستاش تا از یه سمت دیگه بره خونه...

در آخرین لحظه موقع رد شدن از خیابون..در حالی که دست در دست فَفَ و سم داشتم ...

یه نیم نگاهی از من و یه نگاه کامل از اون شد نتیجه یک ترم علاقه از طرف من...

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهــــــرا اکول پکول ها () اکول پکول




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس