|
تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند،کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها،کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.. اما روزی که برای جست جوی غذا بیرون رفته بود،به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاسفانه بدترین اتفاق افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد: *خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟* صبح روز بعد،با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد،از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش بدهد. مرد خسته،از نجات دهندگانش پرسید: *شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟؟* و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها؛ ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند . پ ن1:یه هدیه ی خوشکل از زیزی جون بدون هیچ مناسبتی؛من عاشق بوی این عطرم... پ ن2:این هفته..هفته ی خوبی بود برام...بهم خیلی خوش گذشت...امیدوارم همیشه همینجوری باشه.. پ ن 3:بازم هیچی...
اینم کادویی که امروز غروب و از دست عزیزی به دستم رسید....این تولد من مثل اینکه تمومی نداره.... خوشم میاد چیزایی رو بهم میدید که عاشقشونم.... مرسی
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده... به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد،ولی نمیدانست این موضوع را چطور با او در میان بگذارد... به این خاطر نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت:برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است،آزمایش ساده ای وجود دارد...این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ی 4 متری او بایست و با صدای معمولی،مطلبی را به او بگو.اگر نشنید،همین کار را در فاصله ی 3متری تکرار کن.بعد به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب،همسر آن مرد،در آشپزخانه مشغول تهیه ی شام بودو خود مرد در اتاق پذیرایی نشسته بود.مرد با خودش گفت:الان فاصله ی ما حدود 4 متر است..بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:((عزیزم شام چی داریم؟))..جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه جلوتر رفت و همان سوال را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید.باز هم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید.سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید.این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:((عزیزم شام چی داریم؟)) و همسرش گفت:((مگه کری؟؟؟برای چهارمین بار میگم :خوراک مرغ!)) ************************* 1-اینم کادوی فافا جون که به دلیل مشغله ی شدید کاری به قول خودش دیر شد....بیچاره دنبال خریدن کادو واسه منم بود تو این گیر و دار...((البته یکی از کادوهاشه)) دست گلش درد نکنه....تموم مدت دنبال این بود که یه تک نفره ش رو واسم بخره...ولی قسمت همین بود امسال کادوهای تفلدم رو بورس خرسه... 2-اسم خرس ملوسم و گذاشتم grey cutey...((با همکاری خاله جون و سینا)) البته یه اسم شناسنامه ای هم داره که محفوظه..مال خود خودمه 3- هیچی.... ولی قضیه ی هزار پاهه خیلی باحال بود فعلا ...
بالاخره این امتحانای لعنتی تمومید و من اومدم...حالا اصلا هم برام مهم نیست که چه نمره ای ازشون بگیرم...مهم اینه به حد کافی سر هر جلسه...حرص و البته ناخون خوردم....مهم اینه که الان لااقل یکی از دغدغه هام که رفتن سر جلسه ی امتحان با استرس و دلهره بود رفع شد... . . . . ١-البته که بنده ٢٢/دی/١٣٨٨...٢٢تا شمع ناقابل رو فوت کردم...ویه سال باتجربه تر شدم و البته به ترشیده شدن..نزدیکتر . . . اینم کیک تفلدم که چیدمان شمعهاش طبق معمول با خان دایی چهارمه.. با نسیم و زیزی رفتیم کیک بخریم...دیدیدم روش خالیه...از آقاهه قیف رو گرفتم...طبق نظر نسیم...اسمم رو روش نوشتم(چه شاهکاری کادو هم گرفتم...از مامان و بابا..از خواهرا....از خاله و دایی و مامانبزرگ..از دوستا...:
البته مال بعضیا...مبلغ پول بود...که تا عکسش رو بزارم اینجا..همش خرج شد در هر صورت دست گل همشون درد نکنه.... بعضی ها هم خصوصی و غیر خصوصی تبریک گفتن که کلی خوشحالم کرد...مثلا دوتا از بچه های کلاس که در حد یک سلام باهاشون رابطه دارم...یهو روز تولدم..اومدن پیشم:تولدت مبارک...منو میگی...هنگ کردم شدید...خیلی خوشحال شدم کسایی به یادم هستن که حتی بهشون فکر هم نمیکنم... . . . . ٢-میگم اگه میشه یه نظری بدین...من اسم این خرسی رو چی بزارم؟ ٣-دیگه اینکه....دلم واسه همتون تنگ شده بود.مخصوصا...
رفتم تا آخر امتحانات ترم اول.... بای بای...
وسطای ماه رمضون همین امسال بود و هوا گرم...موقع نماز صبح ..ساعت گوشیم طبق معمول زنگ زد و من بیدار شدم.... شبش قبل از اینکه بخوابم...چراغ پنکه ی تو اتاق رو روشن رده بودم تا تو تاریکی که راه میرم..نیفتم روش... زنگ ساعت گوشی رو خاموش کردم و طبق معمول همیشه...با همون یه بار هشدار بیدار شدم خدایا....چرا همه جا سفیده...چرا من هیجچا رو نمیبینم.
تو همون حالت نیم نشسته ...هی دقت کردم به روبه روم...دیدم چراغ پنکه رو هم نمیبینم..ولی صداش میاد.....دیگه هول ورم داشته بود....ولی گفتم شاید فشارم افتاده(هرچند که هیچ بیحالی ای حس نمیکردم..)...گفتم حالا راه برم...شاید چشام تار شده باشه از بس خوابیدم... اومدم پام رو از تخت بزارم پایین که یهو: دوپسسسسسسسسسسسسسسسسس!
بله...این صدای سر بنده بود که با دیوار کنار تختم برخورد کرد... در رو به روی چشمان نازنین بنده....دیوار قرار داشت....و من تمام این سفیدیها رو روی دیوار دیده بودم....
فعلا...
1-عید قربون امسالمون...مثل عید قربون های هر سال دیگه بهمون خوش گذشت 2-یه خاطره ی کوچولو: یکشنبه ها..3 تا 5...کلاس دامپروری داریم و استادی داریم بینهایت کسل کننده که باید به زور از دستش فرار کنیم.....این هفته یکشنبه...رفته بودیم آزمایشگاه تا آناتومی یه گاو زشت رو نشونمون بده....همه دور تا دور رو صندلیای گرد فلزی نشسته بودیم ....من بر طبق عادتِ تمام یکشنبه های این ترم که ساعت 3 تا 5...بجای اینکه درس مزخرف استاد رو گوش بدم...head phone تو گوشمه و اهنگ گوش میدم... داشتم همین کار رو انجام میدادم...(همه ی بچه ها کسل میشن این ساعت...بعضیا مثل من استفاده ی مفید میکنن...بعضیا هم میشینن پای حرف استاد..) یهو استاد رفت یه قسمتی از بدن گاو رو نشون بده...ناخودآگاه در حین گوش دادن آهنگ...زوم کردم رو دستش که دیدم ای بابا...دستش اصلا مو نداره...خب دیگه...صدای اهنگ بلند بود... همونجوری رو کردم سمت سَم و گفتم:دستش اصلا مو نداره...که یهو دیدم....مهرسا هم برگشته داره منو نگاه میکنه...خودم فکر کردم آروم گفتم..ولی حواسم نبود..وقتی صدا بلند باشه..خودم هم به نسبت...بلندتر حرف میزنم...دقیقا احساس کردم که سر تمام بچه ها چرخید طرف من...ولی از اونجایی که تو زدن به کوچه علی چپ(از استاد سینا تازه کلمه شو یاد گرفتم) استادم...به روی مبارک خودم نیاوردم و از بیشوری خودم کلی خندیدم.... (ولی خداییش...گوش دادن به آهنگ...اونم سر کلاس استادی که آخر ترم جزوه میده و این توضیحاش هیچ سودی لا اقل برای من نداره...خیلی حال میده..) 3-این ترم ....با سَم...تو گروه والیبال اسم نوشتیم برای مسابقات و یکشنبه بعد از کلاس دام...موندیم تا یه خورده تمرین کنیم..من و سَم و سه تا از بچه های دیگه...رفتیم سالن تربیت بدنی...یه جایی دور از محوطه ی اصلی دانشگاه....ولی تو خود دانشگاه... این عکسی که میزارم...حول و حوش ساعت 6:30 شبه...من و سَم هستیم.. تنهای تنها تو محوطه دانشگاه که مَقَز هم پر نمیزنه....آخرش هم داداش سَم اومد دنبالمون و منو تا خونه رسوندن... تو اون عکس دومیه.....خودم هم هستم تا عکس یه خورده حالت رویایی پیدا کنه و همگی از دیدنش لذت ببرید... 4-امروز صبح شهدای گمنام رو دفن کردن....(بر اساس اطلاعات غلط یک سری از دوستان)فکر کردیم که دفنشون کردن سه شنبه ی هفته ی پیش..تو این یه هفته م دوتا قبر خالی مخ ما رو کار گرفته بود....ولی دیروز متوجه شدیم که قراره امروز دفن کنن...بخاطر همین راهی دانشگاه شدیم...تا هم برای امتحان فردا درس بخونیم...هم تو تشییع جنازه شرکت کنیم... این هم تصاویری از مراسم امروز: 5-فردا امتحان خاک دارم و احساس میکنم هیچی بلد نیستم با اینکه اینهمه خوندم... این هم عکس استاد خاکمون که کلا من و سَم و فهیمه و گلی،خیلی دوستش داریم..(یواشکی تو تشییع جنازه شهدا گیرش آوردم و ازش عکس انداختم..).من کلا تو کار یواشکیم....این دفه ای که ابی جان عزیز اومده بود خونمون..رفتم یه گوشه ای تا یه چندتا ازش عکس بندازم و به رفیق رفقا نشون بدم...بعد پا شدم رفتم کنار مامان تا واضحتر ازش عکس بندازم...یهو دیدم..زیزی داره منو نگاه میکنه و میخنده...ابی هم داشته میخندیده..به زیزی میگم فهمید؟میگه آره..بیچاره بچم که میگفت:خب چه اشکالی داره...چرا یواشکی عکس میندازه...بعدش هم فافا بعد از شام رفت ازش واسم عکس انداخت و من کلی ذوق کردم!)... اگه این عکس خیلییییییییییییییییییییی با کیفیته...به بزرگی خودتون ببخشید.. 6-یکشنبه ی هفته ی بعد جشن عقد کوچولویی قراره برای دایی جون گلم برگزار بشه تو خونه خاله...خوراکه واسه اینجور مراسم...هم بزرگه..هم راحت... البته عید غدیر هم هست همون روز و البته عید ما سید ها...البته اگه لیاقت اینو داشته باشم که خودم و سید بدونم... عید غدیر پیشاپیش مبارک پ .ن:خدمت استاد هنر! .ایندفه دیگه عکس ناموس مردم رو نذاشتم.....عکس ناموس بابام و گذاشتم... بدون شرح: فعلا...
١-امروز صبح طبق معمول هر ۴ شنبه...ساعت ۶:۴۵ از خواب بیدار شدم . . . طبق معمول همیشه...سم جونم جایگاه سرویس منتظر بنده بود و امروز با مهرسا جون و مهرآرا جون(دخی خاله ی مهرسا)...منتظر واستاده بودن تا بنده شرفیاب بشم... . . . . . ٢-امروز دعوتنامه ای دادن ...از طرف نماینده های کلاسِ خودمون به بچه های کلاس خودمون...که برای شنبه...ساعت١٢:۴۵ کلاس ۵٣٠ ...اولین نشست صمیمانه رو برگزار کنیم که البته به قول اِلی..نشست سلام علیکی....چون بعد از گذشت ٣ ترم...هنوز بچه های کلاس( آقایون کلاس) یاد نگرفتن که به بزرگای کلاس(خانومای کلاس) سلام کنن و خدمتتشون عرض ادب کنن...واقعا که چه فرهنگی!!!!!!!! . . . . . ٣-امروز تو دانشگاه.....سَم جان...کلی تسوی عزیزش را دید مهرسا هم از دیدن م.ف بی بهره نبود (و من هنوز نمیدونم که چه حکمتیه که اونقدی که از شادی دوستان جیگرم خوشحال میشم . . . . . ۴-امروز غروب...بعد از کلاس مساحی و نقشه برداری....که ساعت ۴ تموم شد...هوا بدجور سرد شد...و من و سَم...تو هوای آزاد نشستیم و کلی چرندو پرند تحویل خودمون دادیم اینم دوتا عکس از غروب دانشگاه:
تو این عکس هم سم وایساده تا برم پیشش و با هم بریم... . . . .
۵-امروز غروب منتظر مهمون خیلی خیلی عزیز بودیم و با اومدنش کلی حال کردم...اون هم برام یه سی دی آهنگ اورد(شاید چیز خاصی نباشه...ولی من شخصا با این یه مورد خیلی حال میکنم و همیشه هم خوشحال میشم . . . . ۶-کلی با مهمونمون نشستیم و بعد از شام...اومدم تو اتاق تا آهنگاشو چک کنم و خوشم اومد....وقتی رفتم تو سالن...دیدم ساعت ٠٠:٠٠ شده ..ولی همه دور هم نشستن و خوش میگذرونن و حرف میزنن.... ساعت ٠٠:٣٠ مهمونمون از خونه ی ما به سمت هتل روانه شد و با اصرار ما...امشب رو ترجیح داد تا تو هتل بخوابه... . . . . . ٧-الان ساعت٠١:٠۶ بعد از نصفه شبه و هنوز مامان و فافا و زیزی نشستن و دارن صحبت میکنن و برنامه میچینن . . . . پ.ن١:خان دایی چهارم بنده...اتحاد مزدوج رو تشکیل دادن و سر و سامون گرفتن اَی دِواره.... . . .پ.ن٢:قراره هفته ی بعد..چارشنبه...دوتا شهید گمنام رو تو دانشگاه ما...تشییع و دفن کنن . . . پ.ن٣:نمیتونم..نمیذارم..نمیخوام و نمیشه.... . .
فعلا...
این بیماری بنده از صبح چارشنبه ی هفته ی پیش شروع شد و بنده بر خلاف سایر وقت ها که تا یه چیزی میشود...دوتا قرص سرماخوردگی میندازم بالا...ایندفه بیخیال بودم.... . . . . .
و چون هنوز جدی نشده بود...از گیر دادن های مادر مهربان در امان...... . . . . .
ولی همان شب چارشنبه...ساعت ١:٣٠ بعد از نصفه شب....در جای خود احساس سرمای شدیدی کردم و هرچه کردم..نتوانستم خود را گرم کنم . . . . .
ولی همچنان میلرزیدم . . . . که یهو مادرجان بیدار میشود و من ِ شبگرد را درمیابد که دارم از سرما به خود میلرزم . . . . .
میگویم سرد است . . . .
جایی از کفِ زمین سالن خانه....لوله های آب گرم عبور میکند و مادر پیشنهاد میدهد که در این قسمت بخوابم...چون هنوز وقت شومینه نیست و شوفاژها هم برای گرم کردن خانه...دائما در حال قِر دادن هستن و اگر عشقشان کشید...یه حرارتی هم به ما اعطا میکنند.. . . . . .
سرم را روی بالشتی که مادر میدهد قرار میدهم و مادر با دو پتو سعی دارد تا از سرمای وارده بر من بکاهد . . .
آه ه ه ه ه ...تب ولرز داری.... . . . .
و سریع یه قرص استامینوفن برای بهبود تب و لرز و نرم شدن استخوان های بدنم همراه با یک لیوان اب به من میخوراند... . . . در حال اشک ریختن های مداوم و نفس نفس زدن(طوری که حتی آب لیوان را به سختی مینوشم)...قرص را قورت میدهم . . . .
ولی چشمهایم دیگر سنگین نیستند و فقط روی هم قرارشان میدهم . . . .
تا اینکه ساعت ۴:٣٠ صبح به خواب میروم و از نماز صبح . . . ساعت ٩:٣٠ صبح با صدای مادر برای خوردن چای برای نرمی بدنم..بیدار میشوم و بزور ِ مادر، لقمه ی اماده شده توسط او را وارد دهانم میکنم . . .
بدشانسی من این است که همرا با سرماخوردگی...نفس تنگی هم به آن اضافه میشود . . این هم دلیل دارد: . . . من علاقه ی شدیدی به عطر و ادکلن و اسپری دارم...از حدود وقتی که ١۵ ساله بودم...
. . . با اسپری خودم را به عبارتی میشستم و همیشه با نصیحت مادر روبه رو میشدم که : . . . تا اینکه در مواقع سرماخوردگی ...علائم آن را آشکارا در خود میبینم و بیشتر سرفه هایم هم بخاطر این است تا راه تنفسی خودم را باز کنم و بخاطر همینم همیشه در عذاب به سر میبرم.... . . . اوایل هرگاه سرما میخوردم...تا اتمام آن...خوشبویی جات را برای خود غدغن میکردم و نفس تنگی را کمتر در خود میدیدم...ولی الان دیگر آن کار را هم نمیکنم و به همین دلیل...هرچند لحظه..یکبار..یک استارت برای خارج شدن نفس از خود بروز میدهم... . . . .
خلاصه...الان کمی حالم بهتر است...ولی دارم با نفس تنگی حاصله...طبق معمول..دست و پنجه نرم میکنم تا آن را هم از خود دفع کنم تا سرماخوردگی بعدی که ایشالله بر هیچ کسی وارد نشود و پدر او را در نیاورد! . . . . . . پ.ن١:مادر و زیزی و دایی احسان...پنجشنبه ظهر عازم شهری دگر هستند و من برای اولین بار اینگونه تنها میمانم و البته نه آنقدر هم تنها....به نسیم گفتم که بیاید پیش من تا کمی با هم خوش بگذرانیم دونفره... . . .
پ.ن٢:سایتی میخواهم تا کد آهنگ را خودم بسازم و در وبلاگ قرار دهم...اگه نشانی اش را میدانید.....تو رو خدا خسیس بازی در نیاورید.. . . .
پ.ن٣:منو ویرون کنی آباد میشم تو زندونم کنی آزاد میشم (از این یه تیکه خوشم اومد...وگرنه از این وصله ها به من نمیچسبه!)
فعلا...
١_سر ساعت مساحی و نقشه برداری این عکسی که میزارم...برای چهارشنبه ی هفته ی پیش و اولین جلسه برای گروه ماست حالت ایستادنش برای توضیح دادن جالب بود... میخواد طریقه ژالن گذاری روی زمین رو بهمون یاد بده...ولی الان داره توضیحات اولیه رو میده... خیلی استاد مهربونیه...خوشم میاد ازش
٢_جمعه اول آبان ١٣٨٨....پیاده روی خانوادگی تو ساری برگزار شد از میدون خزر تا پارک شهرداری....
من سال قبل هم تو این برنامه شرکت کردم...ولی با یکی دیگه از دوستام امسال با سم جونم رفتیم مهمانداری...از آمدن معذور بود
خلاصه حدود ۵ کیلومتر رفتیم...موقع رفت...هوا خوب بود...ولی موقع برگشت..خیلی گرم شده بود....
جایزه های ارزنده ای هم میدادن...اتفاقا اسم منم یه ماشین افتاد....ولی چون کیف نبرده بودم...نتونستم بیارمش .....
این هم تصاویری از اون روز:
خیلی دوست داشتم سوار این وسیله بشم و یه چرخی بزنم
٣_دیروز غروب...بعد از دانشگاه رفتم کلاس نقاشی...با بچه ها نشسته بودیم فعلا ...
|
پیش نوشت
از اینکه خیلی چیزا رو اینجا مینویسم..لذت میبرم..امیدوارم شما حوصله ی خوندنشو داشته باشین! MENU
Home
|